سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شهر حدیث
دانش، حرز (نگهدارنده) است . [امام علی علیه السلام]

بسم الله الرحن الرحیم

به نام او که لطف و مهربانیش از شمار بیرون است.

 

 کتاب فصل­ها که ورق می­خورد، پس از حکایت بهار و تابستان، داستان پاییزی پر از باران شروع می­شود؛ هزار آیینه زیبایی حضرت رحمن پرده از رخ بر می­دارد و زمین و آسمان سرودی دیگر از نغمات الهی را زمزمه می­کنند. و تو در این میانه­ی شستن زمین و نشستن شبنم بر شاخه­ها و برگ­ها، به رقص می­آیی و به طرب، در آن هنگامه که رقص اسرارآمیز طبیعت را با آهنگی دیگر به چشم می­بینی و ذکر حضرت حق تمام وجودت را فرا می­گیرد و گوش جانت حمد و ثنای افلاکیان را می­شنود، شیفته می­شوی و مدهوش و بی­قرار؛ اختیار از کف می­دهی، به شوق بر می­خیزی و به سرانگشتان پا بلند می­شوی. می­چرخی و می­چرخی و می­چرخی؛ و زمزمه می­کنی:

روز طربست و سال شادی                کامروز به کوی ما فتادی

تاریکی و غم تمام برخاست          چون شمع درین میان نهادی

اندیشه و غم چه پای دارد                 با آن قدح وفا که دادی؟

مستی و خوشی و شادکامی                سلطان دلی و کیقبادی

و آن عقل که کدخدای غم بود            از ما ستدی به اوستادی

شاباش که پای غم ببستی               صد گونه در طرب گشادی  

 

و این فصل نوکه آخرین روزهایش طعم زمستان می­دهد نسبتی عظیم دارد با رحمت حضرت رحمان که خزائن نعمتش را بر بندگان از خوب و بد می­گشاید و از زلال قطره­هایی که حتی بویشان شورانگیز و مستی افزاست، بندگان را به روشنایی قرب حضرت معبود راهنمایی می­کند. هر قطره­ای که از عرش به فرش می­آید به نغمه­ای ملکوتی زینت شده است که آن را در دیدگانت همچو یاقوت و الماس، درخشنده و زیبا می­کند؛ و آن نغمه شاید این باشد که ای بندگان! اندکی از هیاهوی جهان زیرین کناره بگیرید و خود را در سرود خیال­انگیز رحمتش غرقه سازید. طبیعت که تازه می­شود، شما هم جان­هایتان را تازه کنید و اختیار از کف بگذارید و با مرکب یادش، گامی به سوی مقصد بردارید:

بر نشین ای عزم و منشین ای امید          کز رسولانش پیاپی شد نوید

دود و بویی می­رسد از عرش غیب          ای نهانان، سوی بوی آن پرید

هرچه غفلت کور و پنهان می­کند           دود بویش می­کند آن را سپید

ما ز گردون سوی مادون آمدیم             باز ما را سوی گردون بر کشید

عالم سر به سر ذکر و نام اوست و جانی پیراسته از رجس دنیا، به روشنی رکوع و سجود کائنات را شهود می­کند و به شوق می­آید:

در دو چشم من نشین، ای آنکه از من من­تری           تا قمر را وانمایم، کز قمر روشن­تری

اندرآ در باغ، تا ناموس گلشن بشکند            زانکه از صد باغ و گلشن خوشتر و گلشن­تری

تا که سرو از شرم قدت، قد خود پنهان کند      تا زبان اندر کشد سوسن، که تو سوسن­تری

وقت لطف ای شمع جان، مانند مومی نرم­وار                وقت ناز از آهن پولاد، تو آهن­تری

 

و چه خوش­ درختان جامه­ی پوسیده از تن برون می­کنند و چند صباحی چله می­نشینند و از لطف و احسان حق می­نوشند. نور رحمتش که نمی­رسد پژمرده می­شوند و آب حیاتش که نباشد، می­میرند. چه بسیار بندگان مقربش که چون طبیعت به گاه خزان، به تزکیه مشغول می­شوند و گوهر جا­نشان را از آلودگی­ها پالایش می­کنند و قلبشان را آنقدر می­سایند که از غیر حق تهی می­شود و آیینه­وار تلالو الطاف جلی و خفی حضرت باری را با جسم و جانشان باز می­تابانند.

برگ­ریز خزان در جان آدمی، برگ­ریز عادات سخیفه و پیراستن دل­های زنگ­گرفته است که:

ای دل چه اندیشیده­ای در عذر این تقصیرها

زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین جسد، چندین خیال و ظنّ بد

زان سوی او چندان کشش، چندان چشش، چندان عطا

چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا

از بد پشیمان می­شوی، الله گویان می­شوی

آن دم ترا او می­کشد تا وا رهاند از بلا

از جرم ترسان می­شوی، وز چاره پرسان می­شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی­بینی چرا؟

گر چشم تو بربست او، چون مهره­ای در دست او

گاهت بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سوکشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی درین گردابها

چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اند شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانگ شعیب و ناله­اش و آن اشک همچون ژاله­اش

چون شد زحد، از آسمان آمد سحرگاهش ندا:

گر مجرمی بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت، خامش، رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود، من در روم بهر لقا

گر رانده آن منظرم، بستست ازو چشم ترم

من در جحیم اولیترم، جنت نشاید مرمرا

جنت مرا بی روی او، هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فرّ انوار بقا؟

گفتند باری کم گِری تا کم نگردد مُبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی؟

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر، کاو نیست لایق دوست را

اندر جهان آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی در خورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

شاید اگر توفیقی بود دلیل از پاییز نوشتنم را در نوشته ی بعدی بگویم

یا حق

 

 


87/10/29::: 5:4 ع
نظر()